X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

 

 

 

تمام آدمهایی که نمی شناختم به چشمانم آشنا می آمدند ، همه ی آنها مثل من با عجله و بدون تعلل می رفتند تا به کارهایی که فکر می کردند خیلی مهم و با ارزش است برسند . ثانیه های پیش رویشان خیلی مهم به نظر می رسید چون می کوشیدند پیش از موعد به آنها برسند .

گوشه ی خیابان پهن و شلوغی که صف ماشین ها آرایش غلیظی از بوق و دود برای آن ساخته بودند از تاکسی پیاده شدم . باید خودم را به تاکسی های دانشگاه می رساندم . اما تاکسی های دانشگاه آن طرف این رودخانه ی پر از تمساح ایستاده بودند . هر چه خواستم من هم مثل خیلی ها از عرض خیابان عبور کنم اما احساسی دلم را به شور می انداخت . کوههای دوردست از نور صبح گاهی پر از سایه روشن شده بودند . چشمهایم به التماس افتاده بودند که از پل هوایی استفاده کنم تا حداقل از آن بالا بتوانم یک نمای باز از وسعت باغهای دامنه ی کوه و تک درخت هایی که با فاصله از هم نوع هایشان از دور جلوه ی زیبایی به کوه داده بودند را تماشا کنم .

رد رفت ‌ و آمد مردم پله های پل را کاملا صیقل داده بود . با احتیاط از پله ها بالا رفتم و تا تمام نشده بودند چشم از آنها برنداشتم ــــ  از پوست موز هم لغزنده تر بودند ـــ  . وقتی در ارتفاع 4- 5  متری قرار گرفتم بهتر نسیم خنک صبح گاهی را احساس کردم . مردم عجول با چشمهای باز از کنار هم می گذشتند اما بیشتر اوقات به هم تنه می زدند ، گویی از این فرصت کوتاه  چند ثانیه ای هم برای آسیب رساندن به یکدیگر نمی توانستند بگذرند . چون فرصت نداشتند به وضعیت زندگی یکدیگر طعنه بزنند ، نفرت خود را با بی توجهی در راه رفتن و برخوردهای شانه به شانه جبران می کردند .

در لابلای شلوغی آنها تقریبا میانه پل پسرکی 10 11 ساله نشسته بود . چشمهای درشت  ،  صورت لاغر ، پوست آفتاب سوخته . پیراهن چرک و گشادی هم بر تن داشت . از دورم به نظرم رسید که این پسرک شیاد چه زود رمالی را شروع کرده . دفتر و دستک خود را باز کرده بود و چیزی از کتابی می خواند و در دفترش یادداشت می کرد . پیش تر رفتم و با مهارت خود را از میان دشمنان آن طرف پلی که به سوی دشمنان این طرف پلی می رفتند ، با کمترین برخورد و صدمه ای به سمت مقابل رساندم تا بدون پارازیت راه رفتن آنها بتوانم پسرک را زیر نظر بگیرم .

دیدم جلوی پای پسرک یک ترازوی وزن کشی و جلوی آن جعبه ی فال حافظ قرار دارد . با خودم گفتم با این سن کم چه مجموعه ی کاملی فراهم کرده . وزن شکم بارگی  هامان را برایمان می گوید و در کنارش غذای روح را هم به قیمت کمی که امروزه به اندازه بسته ی کوچک سیب زمینی سرخ کرده است به ما می فروشد و آنگاه ما را که در میان  شوق خوردن و اندوه حماقتمان گیر کرده ایم با رمالی و چهار تا دعا و ورد خام می کند و پول خوبی به جیب می زند .

جلو تر رفتم تا پنهانی از راز و رمز رمالیش با خبر شوم اما پسرک بیچاره غافل از توهمات  من در حال نوشتن مشق مدرسه اش بود . کتاب فارسی ــ آه ــ آرری کتاب فارسی که پدرها در آن  همیشه با نان می آیند و مادران همیشه با لبخند می پزند و می شورند و کودکان خود را می بوسند . او یکسر می نوشت و گاهی با حسرت به رهگذران نگاه می کرد . هیچ کس در آن صبح گاه میلی به دانستن وزن تن و حجم شعور خود نداشت . موجودات زندگی زده ای که تکرار در تکرار لحظه های بی بازگشت را در پی رویایی ....... می دوند ، هیچ توجهی به خاص بودن وضعیت پسرک نداشتند . پیرمردی خوش قامت با ریش های سفید و سبیلی که بین بینی و لبهایش زرد شده بود با غرور از دورمی آمد . کتابهایی زیر بغل داشت . وقتی می خواست بارش را از دستی به دست دیگر بدهد نام کتاب ها را دیدم روی آنها با آبکاری طلایی نوشته شده بود " تاریخ مشروطه " ،  از کنار ما گذشت . نگاهی البته به هر دوی ما انداخت نگاه سردی به پسرک و نگاه پر از طعنه ای به من که امیدوارم بودم او مکثی  در مقابل پسرک داشته باشد . نگاه او را هرگز فراموش نمی کنم من که تا شانه های او قد داشتم با چشمانی روبه رو شدم که تا عمق سیاهی شبهای بی ستاره تاریک بود ، گوشه ی لبهایش خط محوی افتاده بود و بدون اینکه کامل نگاهم کند زیر چشمی و در همان حال حرکت پوزخندی زد و دور شد .

پسرک همچنان مشغول مشقش بود مداد کوتاهش را می چرخاند و حروف را گاهی زیر خط و گاهی سر به هوا و گاهی بالای خط می نوشت .

دفتر شعرم را باز کردم تمام صفحه از بابا نان داد و مردی با‌ اسب آمد پر بود . گاهی جای شکستن نوک مداد را می شد روی حرفی پیدا کرد . پسرک سرش را به سوی من چرخاند ، من مشتاقانه او را نگاه می کردم و با خود گفتم کاش چیزی از من بخواهد او گفت : حاجی ساعت چنده

من که عادت به بستن ساعت ندارم از صفحه ی موبایل وقت را برای او گفتم : حدود 10

او دلواپس وسایلش را جمع کرد . نگران شدم

ــ چیزی شده کمک لازم نداری !‌

اما صدایم را گویی نشنید دفترش را لای کتاب گذاشت ، کتاب را بست و داخل پیراهنش انداخت . جعبه ی فالها را با یکدست برداشت و ترازو را زیر بغل زد و رفت . خواستم تعقیبش کنم تا ببینم کجا می رود اما بهتر دیدم با صحبت کردن از رمز و رازش با خبر شوم .

 

ــ آهی بیا یه فال به من بده

او ایستاد و گفت بردار گفتم تو برای من انتخاب کن . خندید گفت : من دستام بسته اس چه جوری انتخاب کنم .

ــ خب از این طرف چندمی رو بردارم

دوباره خندید : دهمی رو بردار

من دهمی رو برداشتم و بدون اینکه پاکت رو باز کنم لای دفتر گذاشتم . تا از جیبم پول در بیاورم صحبت را شروع کردم . اما او عجله داشت . گفتم : کجا میری الان که وقت مدرسه نشده .

دیدم خنده اش کم کم محو شد . سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .

گفتم : ببین من می خام کمکت کنم چرا خجالت کشیدی ؟ مگه ظهر نباید بری مدرسه پس چرا الان که دو ساعت تا ظهر مونده وسایلت رو جم کردی و میری ؟

ــ من که مدرسه نمی رم این دفتر مشق رفیقمه حوصله نداشت داد من براش نوشتم . الانم دارم می رم دفتر و کتابش رو بدم آخه  تا اونجایی که اون کارمی کنه نیم ساعتی راهه بعد دوباره باید برگردم .

 

از مدرسه نرفتنش پرسیدم و از وضعیت زندگی . هر دوی ما بغضی در گلو داشتیم . او که علاقمند به تحصیل بود شبها را در یک انباری پیش پیرمردی می گذروند و ماه ها بود که از مادرش خبر نداشت . چون مادرش با مردک معتادی زندگی می کرد و اجازه نداشت پسرک را پیش خودش ببرد . در ضمن در شهر دیگری با کودکی قرضی و همیشه در حال چرت زدن مشغول گدایی بود . پسرک هم پیش پیرمردی مانده بود که قبل از رفتن مادرش با هم در آن انباری زندگی می کردند .

 

من ساعت 11 با استاد ادبیاتی قرار ملاقات داشتم تا نواقص شعر هایم را و قواعد صحیح بیان و شرح یک اتفاق را برای شاعرانه گفتن بیاموزم .

 

پسرک هم که مشق نویس دوستان دوستش هم شده بود . از این راه پولی جمع می کرد ، هر چند کم اما برای او حکم در آمد را داشت . می گفت گاهی درس های بچه های کلاس پنج را هم می نویسد در حالی که خود تا سوم خوانده بود . یعنی تا زمانی که مادرش ترکش نکرده بود .

بعد از ظهر وقتی از پل هوایی می گذشتم تا این بار به خانه برگردم او راهمراه خود بردم . او امروز سواد درست و حسابی دارد اما هنوز هم مشق های دیگران را برای مبلغی می نویسد تا با شهرت آنها لقمه نانی برای خود بدست آورد .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1387ساعت | 01:50 ب.ظ توسط امیر | نظرات (3)