X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

بدون واژه پژمردم در این بزم شبانه بی شما تا روز

گذشتم از غرور کوچه ها هر ساعتی بی آشنا تا روز

گمان می کردم از تنهاییم پا پس نخواهی برد ـ هی ـ افسوس

چه خام اندیش بودم من که کردم گریه ها تا روز

غرورم را شکستی گریه کردم قصه ها گفتم ولی بی سود

تو خورشیدی ولی من چیستم ؟ سنگی رها تا روز

خیالاتی شدم می بینمت در آسمان هر شب

تو می خوابی و من هم می کنم غم را صدا تا روز

چرا ؟ چرا  ای دوست با رسم رفاقت دشمنی داری

نمی خواهی بخوانی عشق را در بارش اشک خدا تا روز !

 

۸/۴/۱۳۸۷

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1387ساعت | 09:49 ق.ظ توسط امیر | نظرات (3)