X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

 

 

 

 

بارالها تو که از کنگره ی خاطره ها می آیی

شب و روز این همه تصویر به هم می سایی

 

باورم هست  که از پشت خیالم روزی بی گاهی

ظلمت این شب تارم برسد بر سحر رسوایی

 

باالها همه ی قصه فریب است ولی می دانم

چون در آشوب لبت می شنوم لالایی

 

من که خوابم ! ولی خوب تو را می بینم

که زمستان دلم را نفس و واسطه ی گرمایی  

 

بارالها لب هر واژه مرا می سوزی

طاقتم کم شده امروز در این تنهایی

 

بارالها نشدم فاش فاش که چون قطره اشک

از دیده ام امروز چرا می گذری ، باز چرا می آیی

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1387ساعت | 01:54 ب.ظ توسط امیر | نظرات (3)