X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

ای کبوتر هوس نامه رساندن داری ؟

یا نمی خواهی از این خسته غمی برداری !؟

مهربانی کن این نامه به ضامن برسان

متعهد شده ای عشق به ما بسپاری

و به جان خودم امروز هوا بارانی است

من که می سوزم و اما تو کجا می باری

بنشین نوک بزنش بقر بقو کن و بگو

یاد دریا نکنم من که پرم از زاری !

یار هشتم ؛ بی خیال همه ی صحن و سراها برخیز

حیف جسمت که مقرنس شده در معماری

مثل زندانی از آن پشت به ما خیره مشو

تخم حسرت به دل خسته ی ما می کاری

نوش داری زمان ، دیر شده ، زود بیا

سر بالین غزالان بنشین از یاری

دل به امید تو عمریست غزل می خواند

و مهاجر شده اشکم به سرایت آری

ای کبوتر بپر و نامه ی بیمار ببر

و بگو عاشقتان مرده از این بیماری

20/8/1387

 

نوشته شده در سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1387ساعت | 11:56 ق.ظ توسط امیر | نظرات (1)