X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

از شهر کوچ می کند و قهر می رود

یک دشت آرزوی من از شهر می رود

 

با یک نگاه و یک غزل نیمه کاره حیف

می ریزد او به ذوق لبم زهر می رود

 

انگار شکوه می کنم اما یقین بدان

بعد از هزار عسر من این یسر می رود

 

نه او که شیخ و مرشد و مفتی نبود و نیست

اما هزار مولوی دهر می رود

 

من در مصاف گریه و خورشید در غروب

شب در لباس خیس من از نهر می رود

 

اینجا نه جای ماندن او بود و بعد او

یکباره آبرو هم از این شهر می رود

 

7/4/1389

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1389ساعت | 03:44 ب.ظ توسط امیر | نظرات (2)