X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

احساس می کنم زمین تیره تر شده


یا


شایدم حوالی این روزهای سرد


چشمم برای رویش نوری در عمق خویش


در خلسه ای که جای عبور بهار نیست 


در آفتاب چشم خدا


خیره تر شده


احساس می کنم که در این لحظه ها دلم


از خط قرمزی که نبایست رد شده


چشمان من کلاف گره های مبهمی است


وقتی که نور باعث بیناییم نشد


فهمیدم آن نباید دیرینه


این پلید


مخفی ترین سرای خدا را بلد شده


احساس می کنم که هم اینک دلم گرفت


حالا منم و حادثه ای در تضاد نور


حالا منم و حادثه ای در تماس هیچ


حالا منم و حادثه ای در هراس ...هیچ


حالا منم و حادثه ی جاده های دور


حالا منم و فاصله هایی که ساده نیست 


قلبی اجاق کور که هرگز برای درک


آماده ی پذیرش حتی ... اراده نیست


لعنت به هر چه گفت ارسطو


و بعد از او


هر کس که در بلوغ چرا ها تلاش کرد


لعنت به من که هر چه نوشتند خوانده ام


لعنت به هر که قصه ی لیلا نوشت


یا


آنکس که قهوه خواب شبش را به باد داد


یا


آنکس که از خزانه ی افکار احمقان


فالی به نام قهوه به دیوانه یاد داد


یا


آنکس که شعر خواند و چشمش ستاره شد


آنوقت در توهم هر سایه کنج تخت


یک حال زود طی شدنی مبتلاش کرد


این روز ها حواس من لز نور رد شده


انگار لب به شیشه ی ابهام جمله ها


ها می کند ...


فضا به بخار آلوده می شود


سقراط تا اشو


همه را مشق می کنم


آنوقت در بخار هیولا و عشق ناب


آنقدر پک به ساغر سیگار می زنم


آنقدر مجتهد به فضا دار می زنم


آنقدر مثنوی دومن زهر مار را


آنقدر عاشقان ازل بی قرار را


می خوانم و به سیم لبم تار می زنم


تا آنکه می نشینم و در بغض لعنتی


لبخند می زنم


کمی


زار می زنم


احساس می کنم به دعا مبتلا شدم


در این تضاد بینش و کوری لاعلاج


در آج کفشهای خدا


روی شیشه های مستی یک ساحل بزرگ


در واهه هایی از تیره گی سترگ


مجروح راه های بدور از تمام شدن


زخمی گامهای خدای شما شدم


احساس می کنم ...


زمین ...


تیره تر شده ...


زمان ...


خیره تر شده ...


و غم در آبکند بزرگی بدون نور


در جنگ آسمان ...


و زمین ...


و زمان ...


چیره تر شده ...



دی ماه نود و یک

نوشته شده در شنبه 30 دی‌ماه سال 1391ساعت | 07:34 ب.ظ توسط امیر | نظرات (0)