دست های تیشه دار

پریشان تر ز هر بن بست با من اضطرابی هست
درونم شوق بیداری ولی میل به خوابی هست

کجا را جستجو کردم که لبهایم هوس جوش است
کویر انتحاری دلم گه بی رمق گه انقلابی هست

من از وابستگان دست های تیشه دار داد و بیدادم
رشادت می کنم در قتل خود وقتی که  سرابی هست

کسالت دارم از پیمایش رودی که در مراب می خوابد
و محصورم درون اشکهایی ملتهب وقتی حبابی هست

تماشا کن بدون لغوه دستم در طواف دار می رقصد
حوالی دلم جایی به نام عشق شهر نسبتا  خرابی هست

کریمانه مرا با آسمان پیوند خواهی داد بانو مطمئن هستم
که با هر خواهشی آری، ولی،شاید، کمی،اما جوابی هست

7/8/87

طعنه و سیب

یک عمر دست به دندان فشرده ایم
در این قمار یکطرفه ما نبرده ایم 
 
ما شاعران عشق نوشته درون شعر
در نازکای حسرت یک عشق مرده ایم

یک عمر سیب و یا گندم تو را
از ترس طعنه های خدا ما نخورده ایم

وهمی ترین کسان زمین شعر گفته اند
ما هم به وهم مهر و وفا دل سپرده ایم

لیلای من درون بیابان قرارمان
از کوچه های شهر که سودی نبرده ایم

مهرماه 87