ای کبوتر هوس نامه رساندن داری ؟
یا نمی خواهی از این خسته غمی برداری !؟
مهربانی کن این نامه به ضامن برسان
متعهد شده ای عشق به ما بسپاری
و به جان خودم امروز هوا بارانی است
من که می سوزم و اما تو کجا می باری
بنشین نوک بزنش بقر بقو کن و بگو
یاد دریا نکنم من که پرم از زاری !
یار هشتم ؛ بی خیال همه ی صحن و سراها برخیز
حیف جسمت که مقرنس شده در معماری
مثل زندانی از آن پشت به ما خیره مشو
تخم حسرت به دل خسته ی ما می کاری
نوش داری زمان ، دیر شده ، زود بیا
سر بالین غزالان بنشین از یاری
دل به امید تو عمریست غزل می خواند
و مهاجر شده اشکم به سرایت آری
ای کبوتر بپر و نامه ی بیمار ببر
و بگو عاشقتان مرده از این بیماری
20/8/1387
دریده گی واژه با
پریده گی رنگ دل
خمیده گی دست غم
و باز ... زنگ اختراع
و کشف یک فسیل مرگ
همین
و باز واژه ها مخوف
و مرگ
و رنگ
و جنگ یک تمدن قدیم
و کشف یک قضاوت بدون رد
و حاکمیت هزار سال شعر
درون چاه بی رمق
ــ درون خواب ــ
و گاه گاه استقامت لطیف یک غریب
و صفحه های پر شده ؛ هم از حماقت ، هم از فریب
و باز واژه ها دریده
و دل رها
و غم به جا
اسارت کلاف باز اختیار
و جبر سبزی بهار
ورق نزن
تمام خاطرات این کهن کده خیالی است
ببین درون شهرهای مرده اش
چقدر حس خویشتن
ریش ریش دارهای خالی است
بدون تار و پود او صدای زندگی بجاست
چقدر وهم ... ها
چقدر کشتن نگاه مضطرب
مخوان کلام خستگان پیش را
بسوی مردگان نرو
که خاک می کشد تو را بسوی خویش
به جبر یا به اختیار
7/9/87