زنگ فراق

تقدیم به فرشته ی نازی که ین روزها از آسمون خدا تا دل خاکی من رو پر نور کرده .

گفتم بدون وقفه تو را خط کشی کنم
عاشق شوم و از لب تو خواهشی کنم

اما چه زود نوبت زنگ فراق شد
فرصت نشد که از غم دل کاهشی کنم

بالا بلند عشوه گری داشت شاه عشق
باید برای عشق خودم چاووشی کنم

آری بدون چشم تو می میرم و ولی
شاید درون بوسه ی تو تابشی کنم

یک بادبان پهن و بلندی بسازم و
دل را برای کشت غمت آیشی کنم

امروز را عزیز دلم خط بزن بیا
شاید درون سینه ات آرامشی کنم

1/6/1387

کرم ابریشمین من شمع می خورد

کرم ابریشمین من دشمن برگ توت است

او پیله می تنید

ولی !

کرم ابریشمین من درون پیله مرد

آن گذشته ها بود که در پیله می شد نفس کشید

اکنون

بدون پیله هم هوا با خساست وارد ریه ها می شود

۲۲/۵/۱۳۸۷