دلم از حال شبانگاهی رفت
در تب افتاده و بی حال بخفت
دید در خواب که می آیی تو
خوش ترین لحن را با خود گفت
باز با رنج و غم از خواب پرید
هر چه کوشید دگر هیچ ندید
" خواب ، افسون خیالات غریب
اشک و افسوس به لبهاش رسید "
طعم تنهایی دوباره برخاست
خفت دیگر بخیال مردن
وقت مرگش خندید
" باز هم خواب تو را او می دید "
باور ندارم رفتنت را
باور ندارد هیچ عضوی از وجودم
زندگی را
باور ندارم باغ را ؛
زندگی بی داغ را
آسمان ، رنگ عزا بر تن گرفت
برده ای آبی تو حس خواب را
از گوشه ی پرچین خیالات ،
تماشا کن
تا گیاهان با نگاهت برویند
تا ببینی
باغ
به رویت تشنه است