غریق عشق

تمام می شوم شبی درون اشک خویشتن
غریق عشق مدعی نمی شود دل و بدن

لباس عافیت به تن نمی کنم هزار سال
که عور ماندم خوش است و بال و پر زدن

عزیز آفتابیم درون شب مرا ببین
دوباره حبس می شوم بدون تو درون تن

به جرم عاشقی مرا کسی عذاب می کند
که زنده می کند مرا درون غربت کفن

همین که ابرها صدای درد را رها کنند
من عاشق تو می شوم درون بغض خویشتن

امیدوارم این هوا درون من وطن کند
که من بدون چشم تو نمی کنم زمین وطن

16/8/1387

مانند باد از تو خبردار می شوم  

بازم شبیه کوچه گرفتار می شوم  

  

ولگرد می شوم به تو اما نمی رسم

شب گرد و خاک می کند و تار می شوم  

 

شاید هوای تو اما نه ! ... بی خیال  

من در کنار گل کَمَکی خار می شوم  

 

جان خودم تمام خیابان نه ! شهر را  

می گردم و دوباه بدهکار می شوم  

 

آخر چرا برای تو جایی نساختند  

آجر بیاورید که معمار می شوم  

 

یک عمر آفتاب من از غرب سبز شد 

باشد شهاب زرد خود این بار می شوم  

 

آن شمع ها که در تب شبها تمام شد 

ضرب در هزار از تو طلبکار می شوم  

 

دیوانه من برای تو عمریست زنده ام 

آخر به جرم زندگی بیمار می شوم  

 

26/8/1387