صدای آب می آید ، مگر درنهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست ، روی استخوان روز
چه می خواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه ی فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریههای دور مرغانی بهم تبریگ می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست ؟
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند که در گل های ناممکن خوا سرد است ؟
سهراب سپهری