به جرئت می توان با جرم آسود

اگر جان مرا عشق تو فرسود

مگر جز صحبت عشق آندم نسج

خدای عاشقی حکمی بیفزود

آفتابی

صدای آب می آید ، مگر درنهر تنهایی چه می شویند ؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت

طراوت روی آجرهاست ، روی استخوان روز

چه می خواهیم ؟

بخار فصل گرد واژه های ماست

دهان گلخانه ی فکر است

 

سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند

ترا در قریههای دور مرغانی بهم تبریگ می گویند

 

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست ؟

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است ؟

 

چرا مردم نمی دانند که در گل های ناممکن خوا سرد است ؟

 

سهراب سپهری