آلاچیق ۳

چای ریخته شد و پیرمرد قندی برداشت و چای در دست تخت را ترک کرده دور اتاق قدمی زد و در مقابل کاغذی که بر دیوار چشبانده شده بود ایستاد و نگاهی به کلمات انداخت . صدا غژ  باز شدن درب بخاری او را به خود آورد جوان هیزمی داخل بخاری کرده بود اما کمی بزرگ بود و به راحتی داخل بخاری نمی شد . جوان هیزم را به چپ و راست می چرخاند تا زغالها کمی فشرده تر شوند و جایی برای تکه ی دیگری از درخت زرد آلو یی که سالها شکوفه های سفیدش زینت باغ بود و کودکان در ایام عید به شوق کندن میوه های نارس و سبز باغ را گشته بودند ؛ باز شود و می خواست آن تکه هم مانند دیگر قسمت های دیگر درخت پس از زیبا کردن باغ و شیرین کردن  اوقات تابستان ، آخرین خدمت را انجام دهد و به دیار بی طمعی داخل شود . دیاری که چیزی نیست تا بتوان در آن طمع بست او زمان کوتاهی تا استراحتی ابدی فاصله داشت .

جوان به زور بازو و کمی اندیشه بالاخره هیزم را داخل بخاری جا داد و درب آنرا که حالا می شد بدون دستگیره بست را در چفت انداخت .

پیرمرد پنجره را باز کرده بود و آسمان سرخ را تماشا می کرد . بلورهای برف بزرگ تر شده بودند و آسمان سرخ تر و زمین سفید تر شده بود . شاخه ها بلور هایی را برای خود نگاه داشته بودند . همه چیز می کوشید تا سکوت  برقرار بماند . هیچ موجودی نمی جنبید ، تنها آسمان بود که دست از کار نکشیده بود . بلورهای بزرگ برف بر طاقچه بیرونی پنجره می نشستند و بعد از لحظاتی آب می شدند و بلور دیگری جای آنها را می گرفت .

پیرمرد گفت : کار برف هم تمام است . حلاج ابرها کارش به انتها نزدیک شده ، این دانه های درشت خبر تمام شدن برف را می رسانند . هر که در حال برف سازی است دارد ته کیسه اش را می تکاند . کفگیرش به ته دیگ خورده . این شب هم باید آخر چایش را سر بکشد و کم کم جای خود را به خورشید بدهد . پس این ماه کجاست . نکند تمام این پرده کشی های بر روی آسمان ؛ طرح خیانتی است به ماه . شاید او را دزدیده اند یا بیمار شده . به ابرها گفته اند جلوی باخبر شدن زمینیان را بگیرد . آه

شما می دانید چندمین روز از ماه گذشته . فکر می کنم امشب قرص ماه کامل باشد . البته اگر هنوز سر جایش باشد . سنگ بیچاره از فرمانروایی کوتاهش بر زمین هم محروم می شود باید تنها بنشیند و با خودش حرف بزند . نه شنونده ای دارد و نه پاسخی می شنود .

اما خوب دور بودنش و نور دزدیش کم برایش مفید نبوده ؛ اگر پیری گوشش را سنگین نکرده باشد می تواند صدای شاعران را که توصیفش می کنند ، بشنود . اگر نورش به آن دیوار برسد می فهمد که حضور مفیدی داشته ، حداقل برای دیگران .

جوان که دوباره چای ریخته بود ــ البته این بار تنها برای خودش ــ نلبکی را پر چای کرد و موج های ریزی با دمیدنش در سطح دریاچه کوچک آن ساخت . قند را در دهانش چرخاند و یکسر چای را سر کشید . هنوز استکان و نلبکی را با هم آشتی نداده بود که نیم خیز شد . کاغذ را از روی دیوار برداشت و نگاهی کوتاه به آن انداخت . چشمانش را ریز کرده بود و چروک های پنهانی گوشه چشمانش پیدا شده بود . کاغذ را داخل کیف گذاشت . فانوس را از روی دیوار برداشت و شعله اش را کمی بالاتر کشید و روی تخت گذاشت . گوشه اتاق جایی برای خوابیدن فراهم کرد . با صدایی که اگر گوش تیز می کردی از لا لبهای بی حرکتش به پیرمرد گفت : این جای خواب شما . شب را خراب نکنید ، پیرمردان نیاز به خواب دارند تا هواشناسی و سنگ خواندن ماه .

پیرمرد خندید : من را هم اگر می توانستی داخل بخاری می انداختی تا بعد از شکوفایی و بار دادن های دوره ی جوانی حال آخرین وظیفه ام را انجام دهم . اما این خوابیدن هم با سوختن تفاوتی ندارد . قدمهایش کاملا شبیه پیرمردان شده بود ، دیگر از ابهت ساعتهای پیش او خبری نبود . کنج اتاق روبه روی آن پتوی دیگر که به نظر می رسید کسی زیر آن پتو خوابیده نشست و به دیوار تکیه داد . زانوهایش را در سینه جمع کرد و پتو را روی خود کشید .

جوان با دیدن این احوال دلش برای او سوخت . با صدایی که این بار محبت آمیز تر بود گفت : پایتان را دراز کنید . این جور که شما نشستید زانو درد خواهید گرفت .

ـــ آنچه باید می گرفتم را در این عمر طولانی گرفته ام و حالا وقت پس دادن است .

بدون اینکه منتظر پاسخی بماند پتو را روی سرش کشید و دیگر هیچ صدایی نیامد . این همه انرژی برای گفتن و گفتگو کردن چه زود آرام گرفته بود .

جوان به دقایقی پیشش نظری انداخت ، توضیحات او چه مفید بوده و با انتقاد هایش از نوع نوشتار او و راهنمایی هایش درباره ی شعر او . تمام این محاسن را زمانی فهمید که پیرمرد دست از حرف زدن کشیده بود و معلوم بود دیگر نمی توان او را به صحبت کردن در آورد .

فانوس زیر پای جوان را روشن کرده بود . دایره ای که او لکه ای سیاه در گوشه ی آن  بود . اطافش نقشهای سرخ فرش با گلها و شاخه های قرینه ای زیبایی که با رنگهای آبی تیره  و قرمز و قهوه ای روشن و چند رنگ دیگر تزیین شده بود . مانند دشتی بهاری که از هر کنجی گلی می روید .

جوان مانند درخت مرده ای بر سر این همه زیبایی ایستاده بود .

 

 شاخه ی وصل به پیوند تو امید ندارد
لرزش قلب مرا قامت یک بید ندارد

هر که می دید تو را من به نگاهش مشتاق
حیف کز ابر سیه هیچ کست دید ندارد

شب امید ز هجر تو توان مرد ولیکن
هیچ دل طاقت دوری تو ناهید ندارد

آبروی همه ی عشق فریبان ببر ای عشق
که زمینی که گلش نیست که تمجید ندارد

چو بزرگی شما هیچ به لب کس نفشاند
زلف افشان بنما این همه تمحید ندارد

دل من در طپش هجر عزیزی چو شما ساخت
زنده دارش به نگاهی که به تهدید ندارد

همه عمرم که سرابیست به امید تو بودم
زتو بیمار نشستن غم تایید ندارد

بنشین بر سر بالین وفات دل ما یار
کین گذاریست که یک فرصت تجدید ندارد

۱۳/۱/۱۳۸۷