ادامه ی مرغ تنها ......
سایه ساری مرده
ون پیری آنجا
حجم فیروزه آب ؛ لب هر موج ضعیفش شعری
می رسید از سر آن کوه که ناپیدا بود
مرغ تنها ؛ ون پیر
موج های ضعیفی که در سطح زمین محو شدند
همه تنها بودند
مرغ برخاست به امید درختان نیالوده به سوز
چونکه یک روز گذشت
موجهای لبشان از هیجان کف کرده
مرغ را بر سر خود آوردند
ون ؛ در فصل زمستان مرده
موج بر خاک نشسته
مرغ عاشق مرده
همه تنها ماندند
همه تنها مردند
صبح بود
شکوفه ها در توازن با فصل
سفید
سرخ
مرغ تنها ، دور ها را می دید
نغمه می خواند ، صدایش یکدست
دلش آلوده به عشق
نفسش همدم درد
و کسی را می خواند
بالهایش آبی
سبز
و صدایش آرام
گرم
تا درختان بودند
او هم بود
شاخه ها را می گشت
گریه ها را می خواند
بند می خواست که گردد آزاد
هیچ کس دست رفاقت به دل عشق نداد
رفت تا جایی که ، کران پیدا بود
آسمانش ابری ،
تنها بود
15/1/1387