فرصت دیدار

گاه می پرسم به خود در بی خودی

پنجره آن من است ؟

فرصت دیدار از آن من است ؟

گاه می گویم به خود ؛

ای کاش

انعکاس مرگ در آینه بود

کاش دیگر فرصت دیدن نبود

کاش دیداری نبود

رفتن نبود

کاشها در دیده ام کز می کنند

اشکهای آبیم پر می زنند

چشمهای خسته خوابش می برد

باز در رویا فقط زیابیی است

باز هم شوق تماشا آبی است

باز هم شوق است شوق

پنجره آن من است

فرصت دیدار ایمان من است

شوق تنها واژه ی  آبی ذهن

انتظار دیدنت را می کشد

 

  ای تمام لحظه هایت آبی

ای تمام شام تو مهتابی

شهری از نور شدی در دل و جان

بر همه فاصله ها می تابی

ای همه قصه ز رخسار تو مست

عاشقان از نگهت جام به دست

لحظه ها از پی دیدار تو آواره شدند

تا رسدند به تو واله و میخاره شدند

لحظه ها نرگس مستند ز دیدار تو شاد

یک نگه کن که شود لحظه ز تکرار آزاد

لحظه ای در خواب و لحظه ای با لبخند

چون نباشی خوابم با تغافل در بند

چون بیایی شادم با تکامل پیوند

لحظه ای اندوهم احظه ای در افسوس

بی تو در شام غریب بی تو با غم محبوس

لحظه ها را دریاب

لحظه می گذرند

برق شادی در خواب

می کند روی تو را نقش حباب

چون به چنگم آیی

روی زیبای تو مواج شود

رنگ رویا شودم نقش بر آب

لحظه ای در خوابم

                           لحظه ای با لبخند

لحظه در اندوه

                           لحظه هایی افسوسش