دیدار

راه ها ما را به کجا می برند

ما به کجا می رویم

کدام راه به ما می رسد

من جاده روح را خواهم رفت

تو کجا خواهی رفت

راه تن را پایان مرگ است

اما روح بی انتهاست

اینجا کجاست

من بلورین شده ام

آنسوتر پیداست

آنسو  تویی

تنها

بی صدا

گویی که نیستی

من  خواب می بینم

یا در خواب توام

من راهی را رفتم همه شیب

پر آشوب

و برای روحم جنس تیر و آسیب

ایستادم تنها

پای دروازه علم

قتلگاه احساس

در کنار دشتی مرده از سوسن و یاس

 سوی دروازه دانش رفتم

آسمانش ابری و زمین پژمرده

خاک آنجا گویی شده آغشته به نفت

از کنارم هر دم عالمی آمد و رفت

دستهاشان خالی روحشان افسرده

کیفشان جنس لطیف

و درونش پر علم

شوقشان را دیدم که خروشش مرده

بعد تنهایی ها رهروی آمد سبز

راهش آمد تا من

و یکی دیگر هم جویباری آرام

وکویری دیدم

ابرهایی آمد

ساخت او را زیبا

من نسیمی دیدم که پرستو آورد

راههایی بودیم که رسیدیم به هم

و آنگاه خدا را دیدم

که به من می خندید

حیف شد آری حیف

هیچ کس غنچه لبهای خداوند ندید

ستاره ی ره بعید

            شب از نگاه آسمان به باورم غمی رسید           

چکید در نگاه من ستاره ی ره بعید

 

دروغ گفتم از خودم نمی شناسیم بدان

که من بریدم از تو  و  نگاههای ناامید

 

امیدمن به خنده های بی گناه عشق بود

گریست ابر نوبهار و گریه مرا ندید

 

در آن زمان که می گذشت از آسمان من شباب

دوان شدم به سوی او مرا به ناکجا کشید

 

 کنون چراغ دل فسرده از خزان ناتمام

نمی رسد به من امید روزهای سبز عید

 

شکسته دست میکشان که نیست تاک را توان

به لرزه اوفتاده جان چو رقص شاخه های بید

 

مگر نه از پی شبم نوید صبح و نور بود

شکسته قامت دلم چرا نمی رسد نوید

 

دگر گذشتم از زمان مرا امید وصل نیست

که میوه ای نمی شود ز باغهای مرده چید

 

دگر ز شام زلف او چنان عبور می کنم

که تارهای دام او شود چو موی من سپید

 

در آن ازل که دلبری کنار هر دلی چمید

نبـود دلبـری مرا بـرای دلبـری مفیـد

 

نشستم از کنار جوی لا مکان سبو کشم

چنان به جوش آمد او که هم مرا به خود کشید

 

اگر گذارت ای صبا به خانه خدای شد

بگو به من نشانه ای که نامه ام به او رسید