سلام به همه ی شما ببیننده های بد شانس که نگاهتون با حرفهای بنده گرد و خاک می گیره ...
امیدوارم اونقدر خسته نشید که فکر کنید باید یه حرف ناجوری به نویسنده ی بی استعداد این
خطوط بزنید .
یه غزل که نمی دونم چرا و چه جوری نوشته شده می گذارم و تا ته وجود یک قدمیم امیدوارم که به دردی بخوره .
ساییده شدم ، بنگ زدم ... اما حیف
رنگم نزدی زنگ زدم ... اما حیف
همزاد غزلهای غریبم نشدی
بی وزن شدم لنگ زدم ... اما حیف
رفتی تو فنجان نگاهم نشدی
تاریک شدم منگ زدم ... اما حیف
رفتی و غزل خانه ی چشمانت را
ترجیع هماهنگ زدم ... اما حیف
در خاطره ی کلیپ عشقت هر شب
با اشک نماهنگ زدم ... اما حیف
هر روز در آسمان بارانی دل
دوّاره ی هفت رنگ زدم ... اما حیف
شیطان رجیم بند بند غزلم
من نام تو را سنگ زدم ... اما حیف
لعنت به من و تماس و خط تلفن
هی زنگ زدم زنگ زدم ... اما حیف
بازیم دادی نمی دانی بگویم نکته هایش را !
گوش کن این سینه دیگر خنده دارد گفته هایش را
فکر می کردم تو با سبزینه ی دل آشنا باشی
گمانم اشتباه قلب بود آری ندیدی سکته هایش را
برای من تمام سایه ها رنگ تو را دارند ای دیوار
نشستی زیر پای شب شمردی روزها و هفته هایش را
دگر از انعکاس نور در مرداب چشمان تو بیزارم
گرفتی قدرت نیلوفرانه گفته و نا گفته هایش را
جهان ! از پشت اسب خسته ی تاریخ می بینی ؟
زخم های سینه ی عشاق را آن پشته ها از کشته هایش را
تو را یکروز می گیرند از این چرخش عصاری ای مجنون
تماشا می کنی داری که دل تابانده با غم رشته هایش را
11/4/1387