بارالها

 

 

 

 

بارالها تو که از کنگره ی خاطره ها می آیی

شب و روز این همه تصویر به هم می سایی

 

باورم هست  که از پشت خیالم روزی بی گاهی

ظلمت این شب تارم برسد بر سحر رسوایی

 

باالها همه ی قصه فریب است ولی می دانم

چون در آشوب لبت می شنوم لالایی

 

من که خوابم ! ولی خوب تو را می بینم

که زمستان دلم را نفس و واسطه ی گرمایی  

 

بارالها لب هر واژه مرا می سوزی

طاقتم کم شده امروز در این تنهایی

 

بارالها نشدم فاش فاش که چون قطره اشک

از دیده ام امروز چرا می گذری ، باز چرا می آیی

بدون واژه پژمردم

بدون واژه پژمردم در این بزم شبانه بی شما تا روز

گذشتم از غرور کوچه ها هر ساعتی بی آشنا تا روز

گمان می کردم از تنهاییم پا پس نخواهی برد ـ هی ـ افسوس

چه خام اندیش بودم من که کردم گریه ها تا روز

غرورم را شکستی گریه کردم قصه ها گفتم ولی بی سود

تو خورشیدی ولی من چیستم ؟ سنگی رها تا روز

خیالاتی شدم می بینمت در آسمان هر شب

تو می خوابی و من هم می کنم غم را صدا تا روز

چرا ؟ چرا  ای دوست با رسم رفاقت دشمنی داری

نمی خواهی بخوانی عشق را در بارش اشک خدا تا روز !

 

۸/۴/۱۳۸۷