X
تبلیغات
رایتل

شب روان خیال

اگر به دست تمنا صدا کنم غم را

به پای شوق بجوید صدای مبهم را

شبیه معجزه باشد نشستنم گه گاه

همیشه قدّ کشیده برون دهم دم را

همیشه بوی طراوت نمی دهد لب جوی

اگر که روی نشویی لبان مریم را

مجاور شب پاییزیم بخند امروز

بگو که برگ نریزم بگو تو مرهم را

کنار  کوچ لبانت  نمی توان بودن

مرا ببر و ببُر گوش اشک و ماتم را

اگر توشاهد من میشوی ستاره ی شب

بگو تو اشکهای غریبی که می سپردم را

بگو که سینه ی زارم چقدر خنجر خورد

بگو که پشت به جورش دمی نکردم را

بگو بگو که بجوید دوباره عاشق را

نگو که سرخ نماندم شبیه زردم را

بگو شبیه کویرم پر از تب و حیران

سراب می شوم اینک بگو عزیزم را

بگو که اشک ندارم بدون چتر بیاید

بگو فقط که بیاید دلیل شعرم را

۷/۵/۱۳۸۷

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1387ساعت | 09:50 ب.ظ توسط امیر | نظرات (4)