Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

من پنجره ای رو به افق های غریبم امروز

ملیاردمین دریچه ی  فریب سیبم امروز

آغوش ندارم ولی از گرمی دل می سوزم

انگار پر از خاطره ی ابر و صلیبم امروز

باران تمام آسمانهای خدا می بارد

بر چتر شکسته ی دل سرد و نجیبم امروز

با هیچ کسی شاید و اما و چرا سود نداشت

دیروز شدم تشنه ی آغاز فریبم امروز

 

13/4/1387

جمعه شب

 

 

سلام به همه ی شما ببیننده های بد شانس که نگاهتون با حرفهای بنده گرد و خاک می گیره ...

امیدوارم اونقدر خسته نشید که فکر کنید باید یه حرف ناجوری به نویسنده ی بی استعداد این

خطوط بزنید .

یه غزل که نمی دونم چرا و چه جوری نوشته شده می گذارم و تا ته وجودم یک قدمیم امیدوارم که به دردی بخوره .

 

ساییده شدم ، بنگ زدم ... اما حیف

رنگم نزدی زنگ زدم ... اما حیف

همزاد غزلهای غریبم نشدی

بی وزن شدم لنگ زدم ... اما حیف

رفتی تو فنجان نگاهم نشدی

تاریک شدم منگ زدم ... اما حیف

رفتی و غزل خانه ی چشمانت را

ترجیع هماهنگ زدم ... اما حیف

در خاطره ی کلیپ عشقت هر شب

با اشک نماهنگ زدم ... اما حیف

هر روز در آسمان بارانی دل

دوّاره ی هفت رنگ زدم ... اما حیف

شیطان رجیم بند بند غزلم

من نام تو را سنگ زدم ... اما حیف

لعنت به من و تماس و خط تلفن

هی زنگ زدم زنگ زدم ... اما حیف  

 

بازیم دادی نمی دانی بگویم نکته هایش را !

گوش کن این سینه دیگر خنده دارد گفته هایش را

فکر می کردم تو با سبزینه ی دل آشنا باشی
گمانم اشتباه قلب بود آری ندیدی سکته هایش را

برای من تمام سایه ها رنگ تو را دارند ای دیوار
نشستی زیر پای شب شمردی روزها و هفته هایش را

دگر از انعکاس نور در مرداب چشمان تو بیزارم
گرفتی قدرت نیلوفرانه گفته و نا گفته هایش را

جهان ! از پشت اسب خسته ی تاریخ می بینی ؟
زخم های سینه ی عشاق را آن پشته ها از کشته هایش را

تو را یکروز می گیرند از این چرخش عصاری ای مجنون
تماشا می کنی داری که دل تابانده با غم رشته هایش را

11/4/1387

 

 

 

 

بارالها تو که از کنگره ی خاطره ها می آیی

شب و روز این همه تصویر به هم می سایی

 

باورم هست  که از پشت خیالم روزی بی گاهی

ظلمت این شب تارم برسد بر سحر رسوایی

 

باالها همه ی قصه فریب است ولی می دانم

چون در آشوب لبت می شنوم لالایی

 

من که خوابم ! ولی خوب تو را می بینم

که زمستان دلم را نفس و واسطه ی گرمایی  

 

بارالها لب هر واژه مرا می سوزی

طاقتم کم شده امروز در این تنهایی

 

بارالها نشدم فاش فاش که چون قطره اشک

از دیده ام امروز چرا می گذری ، باز چرا می آیی

بدون واژه پژمردم در این بزم شبانه بی شما تا روز

گذشتم از غرور کوچه ها هر ساعتی بی آشنا تا روز

گمان می کردم از تنهاییم پا پس نخواهی برد ـ هی ـ افسوس

چه خام اندیش بودم من که کردم گریه ها تا روز

غرورم را شکستی گریه کردم قصه ها گفتم ولی بی سود

تو خورشیدی ولی من چیستم ؟ سنگی رها تا روز

خیالاتی شدم می بینمت در آسمان هر شب

تو می خوابی و من هم می کنم غم را صدا تا روز

چرا ؟ چرا  ای دوست با رسم رفاقت دشمنی داری

نمی خواهی بخوانی عشق را در بارش اشک خدا تا روز !

 

۸/۴/۱۳۸۷

://www.persiangraphic.com/gallery/random_painting.php?width=180"> www.shereno.com